X
تبلیغات
بنام "خدا"یی که باران رحمتش همیشه جاریست
منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
درباره وبلاگ

سلام لبخند "خدا" تقدیم شما

گروه < پله پله تا "خدا" > ، گروهی است متشکل از 16 عضو نویسنده که قصد دارد پله های رسیدن به معبود یگانه ، "خدا"ی ما و "خدا"ی شما و "خدا"ی همه ی موجودات را طی کند.
فضای وبلاگ و گروه ، از تمام بحث های سیاسی زمان ، خارج است و مدافع یا مخالف گروهی نیست.
ما تنها قصد داریم ، تا با خواندن کتب معتبر مذهبی ، علمی ، تاریخی و ... و کمک از مردان و زنان دانا و عالم که در این زمینه ها مشغول هستند و صاحب نظرند و روایات و احادیث معتبر و از همه مهمتر کتاب آسمانی < قرآن > به مفاهیم دین خود و شناخت خود که منجر به شناخت "خدا"وند می شود ، برسیم و یاری رسان منجی عالم بشریت ، آخرین امام و پیشوای شیعیان ، حضرت بقیه الله الاعظم (عج) باشیم. و در زمان غیبت این امام مظلوم ، دین خود را حفظ و ایمانمان را بالا بریم.

در ابتدا ، زندگینامه ی بزرگان دین نوشته می شود و در ادامه به بحث و گفتگو و جذب اعضا و معضلات و مشکلات ادیان می پردازیم.
همچنین که در گذشته هم گزارش دادیم به بازدید از اماکن و اشخاصی خواهیم رفت که ما را در این زمینه یاری خواهند کرد
ان شاءالله . . .

اللهم عجل لولیک الفرج





مشاور مذهبی : جناب آقای کاشانی _ سخنران و مدرس حوزه

پشتیبان فنی وبلاگ : معین حسن زاده
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا

لوگوی دوستان
امکانات دیگر


ذکر مصیبت     

این چه حزنی است نهفته در نام تو که بی اختیار ، دلها را می شکند و اشک در پشت پلکها بی قرار می کند؟

این چه غم شگرفی است که تداعی خاطره ی مقدس تو بر لبها می نشاند و جگرها را خواه و ناخواهبه آتش می کشاند؟

آدم(ع) که برای پذیرش توبه ی خویش "خدا" را به اسمای حسنای او سوگند می داد وقتی به نام تو رسید - یا قدیم الاحسان بحق الحسین - بی اختیار دلش شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه کرد ، از جبرئیل پرسید که چه سری است در این نام که فرق دل را می شکافد و آسمان چشم را بارانی می کند؟

آنگاه که جبرئیل(ع) مصیبت عاشورای تو را بیان کرد آدم سیر گریست و تازه پی به راز «إنی اعلم ما لا تعلمون» "خدا"وند برد.

باری این گریه دست ما نیست . اختیار اشک در این مصیبت با ما نیست. ما برای ثواب گریه نمی کنیم ، چه کس می تواند برای ثواب گریه کند؟گریه کردن بال بسته می خواهد ، گریه کردن دل شکسته می طلبد ، ما دق می کنیم اگر برای تو گریه نکنیم.

دل ما از سنگ هم که باشد در مصیبت تو ، نه می شکند که خون می شود ، کدام سنگ را روز عاشورا از زمین برداشتند و دلش را خونین ندیدند؟

دل ما چگونه خون نباشد از این مصیبت جانسوز؟

چگونه می شود که تو بر فراز قله ی حقیقت بایستی و فریاد بزنی :«هل من ناصر ٍ ینصرنی» و ما در حسرت این چهارده قرن عقب ماندن از کلام تو ، در حسرت چهارده قرن دیرتر رسیدن به عاشورای تو ، در حسرت چهارده قرن دیرتر رسیدن فریاد استمداد تو ، در خویش مچاله نشویم؟آنها که یک روز دیرتر به عاشورای تو رسیدند مگرنه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند؟

این : «یا لیتنا کنا معک» به "خدا" تعارف نیست ، ما چهارده قرن در عدم ، از غم این عقب ماندگی خویش خون دل خورده ایم . تو در پاسخ زینب که در آخرین لحظات وداع عرضه داشت : «اَعَزَمتَ للموت» گفته باشی : «چگونه عزم مرگ نکند آن کس که میان خیل کفار بی یاور و معین مانده است؟» و ما آتش نگیریم از این کلام؟

تو به قمر بنی هاشم گفته باشی :«اَالآنَ اِنکَسَرَ ظَهری و قَلَت حیلتی» و پشت آسمان نشکند و قلب اضطرار از هم ندرد؟

چگونه ممکن است تو به سکینه گفته باشی :«لا تُحرقی ِ قَلبی» و قلب ما از آتش نهفته در تک تک حروف این کلام خاکستر نشود؟

سجاد تو ، این معنای آیه ی فاسقتم ، این آمیزه ی جهانسوز زنجیر و استخوان و صبر ، بر در دروازه ی شام گفته باشد :«یا لِیتَامی لَم تلِدنی» و ما از شرم زنده بودن خویش نمیریم؟

زینب تو ، این آبروی صبر ، دستهای استیصال بر سر نهاده باشد و در بلندای اضطرار زجه زده باشد که ، «اَما فیکم مسلِمٌ»، و ما بعد از این سوال جگر سوز زیستن را بتوانیم؟

تو پاره ی جگر خویش را در دست گرفته باشی و خون آن عزیز "خدا"وند را به آسمان پاشیده باشی و گفته باشی «آن چه این مصیبت را بر من آسان می کند در نظر معشوق بودن آن است» و ما تحمل این مصیبت که بالهای ملائک را از اشکهایشان تر کرد چگونه بتوانیم؟

دشمن تو - لعنت الله علیه - در آستانه ی قتلگاه گفته باشد :«شَغلنی نورٌ وجهه عن التَفَکَر فی قتله» و ما ... و ما ... دلهایمان همیشه شکسته است و اشک در پشت پلکهایمان هماره بی قراری می کند.

اما در آن همه ی مصیبت بی همتا که بر تو و زینب گذشته است ، یک التیام هست و آن التیام برای رهروان اکنون توست و آن اینکه هر برادری ، خواهری ، پدری ، مادری ، فرزندی ، که عزیز یا عزیزانی را از دست می دهد که شهید یا شهیدانی را فدیه می کند و به اوج مصائب تاریخ ، به قله ی رنجهای بشری به عاشورای تو و به زینب و بازماندگان عاشورای تو می نگرد و می رسد به این واقعیت جانگداز که «لا یوم کیومک یا اباعبدالله» و... التیام می یابد.

منبع:کتاب "خدا" کند تو بیایی ، نوشته ی سید مهدی شجاعی

 

 

از فرمایشات امام حسین ، اباعبدالله(ع)

1.چشمان هیچ بنده ای برای ما اشک نریزد یا چشمانش به خاطر (مصائب ما) نگرید مگر اینکه "خداوند" سالها او را در بهشت جای دهد.

2.حسین(ع) روزی به برادر بزرگوارش حضرت امام حسن(ع) گفت: برادرم ، ای حسن! دوست داشتم که : زبان تو مال من ، و قلب من از آن ِ تو بود.

3.حاجتمندی که از تو سوال می کند ، با سوال خود به آبرویش آسیب رسانیده ، و تو با روا کردن حاجت او به آبرویت اکرام کن.

4.مرگ با عزت بهتر از زندگی در خواری و مذلت است و روزی که به شهادت رسید این اشعار بخواند:

اَلموت خَیرٌ مِن رکوب ِ العار والعار اَولی مِن دخول ِ النار

والله ِ ما هذا جاری

مرگ از تحمل عار و ننگ بهتر و تحمل عار از ورود به آتش عذاب "خدا" اولی به "خدا" قسم این کار شدنی نیست.

5.حضرت امام حسین(ع) بر اسامة بن زید در حال بیماریش وارد شد و اسامة می گفت: وای چه غم بزرگی دارم! امام(ع) فرمود: ای برادرم ! چه غم داری؟ اسامة گفت: شصت هزار درهم بدهکارم. امام حسین(ع) فرمود: من متعهد پرداخت آن می شوم. عرض کرد: می ترسم وامدار بمیرم. امام(ع) فرمود: که آنقدر زنده می مانی تا من بدهکاریت را بپردازم. راوی گفت: امام(ع) پیش از مرگ اسامة وام او را بپرداخت.

منبع:آثارالصادقین ، نوشته ی شیخ صادق احسانبخش رشتی

با تشکر از نسترن نویسنده ی پله پله تا "خدا"...

التماس دعا...

یا حسین(ع)...



عزای حسینی(ع)...     

محرم آمد و غم آمد و ماتم حسین (ع) جانم

گرفته عرش اعظم را غبار غم حسین(ع) جانم

ملائک سر به زانو جملگی در محنت و اندوه

سیه کرده به تن پیغمبر خاتم حسین (ع) جانم

زند بر سینه و بر سر به جنت مادرت زهرا(س)

شود غمگین و نالان مرتضی(ع) زین غم حسین(ع) جانم

حسن(ع) ریزد سرشک از دیدگان بر عارض پاکش

کند شیون زینب(س) از غمت هر دم حسین(ع) جانم

شده ارض و سما ماتم سرا از این غم عظما

چرا باشد عزای بهترین فرزند آدم(ع) حسین(ع) جانم

تمام انبیا شال عزا کردند بر گردن

بود صاحب عزایت خالق اعظم حسین(ع) جانم

محرم آمد و درد و غم بر جن و انس آمد

که باشد نام این مه ، ماه پر ماتم حسین(ع) جانم

در این مه شیعیانت غم به دل و بس غصه ها دارند

به یاد آن ستم هایی که دیدی در این عالم حسین(ع) جانم

در این مه می شود از تن جدا آن سر اللهی

اسیر اهل و عیالت دست نا محرم حسین(ع) جانم

به راه حق بدادی اکبر و قاسم ابوالفضلت

به داغ آن جوانان پشت تو شد خم حسین(ع) جانم

سه ساله دخترت اندر خرابه از فراق تو

ز مژگان اشک بارد همچنان پر نم حسین(ع) جانم

در عاشورا شدند پرپر یاران و جوانانت

ز خون پاکشان شد کربلا چون یم حسین(ع) جانم

به روی دست تو اصغر شدی سیراب از پیکان

مبدل گریه بر خنده بشد آن دم حسین(ع) جانم

سر نورانیت بر نی درخشان شد چو مهتابی

قرائت کرد قرآن مات آن مردم حسین(ع) جانم

مقامت ارجمند باشد شفیع عاصیان گردی

بود حق خونبهایت نزد او باشی مکرم حسین(ع) جانم

<توکل> اندرین ماه مصیبت از تو می خواهد

به جان دخترت از دامنت منما رها دستم حسین(ع) جانم

منبع:نوای دل ، مولود توکل

نماز شب اول ماه محرم

از رسول اکرم(ص) روایت شده : کسی که در شب اول ماه محرم دو رکعت نماز بخواند و در هر رکعت بعد از حمد 11مرتبه سوره ی توحید را بخواند

ثواب: خواندن این نماز و روزه داشتن روزش موجب امنیت است و کسی که این عمل را انجام دهد گویا تمام سال مداومت بر کار نیک داشته است و سید در اقبال برای این شب چند نماز ذکر فرموده است از جمله صد رکعت در هر رکعت حمد و توحید بخواند.

 

نماز روز اول ماه محرم

از حضرت امام رضا(ع) منقول است که حضرت رسول(ص) روز اول ماه محرم دو رکعت نماز می کرد و چون فارغ می شد دستها را بلند می کرد و این دعا را 3 دفعه می خواند : «اللهم انت الإله القدیم و هذه سنةٌ جدیدةٌ فاسئلک فیهَا العمة من الشیطان ِ والقوة َ علی هذهِ النفس ِ الامارة ِ بالسوء»(بارالها ! تو "خدا" ی قدیم و جاودانی و این سال ، سال نو است. از تو می خواهم که از شیطان مصون بمانم و بر نفس اماره چیره گردم.)

از امام رضا (ع) روایت است که چون ماه محرم داخل می شد ، پدرم را کسی خندان نمی دید.

منبع:نمازهای مستحبی ، عباس عزیزی

ماه عزای حسینی(ع) تسلیت باد...

با تشکر از نسترن نویسنده ی پله پله تا "خدا"...

یا حسین(ع)...



امام کریم...     

از فرمایشات امام حسن(ع):

1.من شرم دارم که "خدا"ی را ملاقات کنم و به خانه اش نرفته باشم.(که با پاهای مبارک (پیاده) 20مرتبه از مدینه برای زیارت خانه ی "خدا" رفته است)

2.به "خدا" قسم هیچگاه بنده ای ما را دوست نمی دارد و اگر چه در سرزمین دیلم اسیر و دربند باشد مگر که دوستی ما به او سود خواهد رسانید ، و به راستی که محبت ما گناهان بنب آدم را از میان می برد چنانکه برگهای درختان به هنگام وزش باد می ریزد.

3.هیچ گروهی با یکدیگر مشورت نکردند جز آنکه به مقصود خویش کامیاب شدند.

 

عبدالله بن جدعان گفت: حسن بن علی(ع) 10بار پیاده به زیارت خانه ی "خدا" رفت و اسبان و شتران قیمتی با باروبنه آن حضرت را همراهی می کرده ، و 2بار تمام دارائیش را در راه "خدا" به فقرا داد ، و 3بار نیز نصف دارائیش را در راه "خدا" به فقرا داد تا آنجا که یک لنگه کفش را خود بر می داشت و یک لنگه را به دیگران می داد.

عدی گوید : شنیدم برا گفت : نبی اکرم(ص) را دیدم که حضرت حسن(ع) را بر دوش مبارک خویش داشت و می فرمود:"خدا"یا من این پسر را دوست می دارم و تو نیز او را دوست بدار.

ابو ججیفه گوید: رسول "خدا" (ص) را زیارت کرده ام و حسن بن علی(ع) به آن حضرت شبیه می ماند.

عقبه ابن حارث گوید: ابوبکر نماز عصر را خواند و از مسجد بیرون آمد و می رفت که حسن بن علی(ع) را دید که با کودکان بازی می کند ، پس او را بر دوش خود گرفت و گفت :پدر و مادرم شبیه پیغمبر باد نه شبیه علی ، و علی(ع) می خندید.

حضرت امام ششم (ع) به نقل از پدرش فرمود: حضرت امام حسین(ع) همه شب جمعه قبر برادر بزرگوارش حضرت امام حسن(ع) را زیارت می کرد.

جابر(ره) گوید:رسول "خدا"(ص) درباره ی امام حسن(ع) فرمود : همانا این فرزندم سید و آقایی است که :"خدا"وند به وسیله ی او میان دو گروه از مسلمانان صلح و آشتی برقرار فرماید.



     

به نام معبود ابراهیم (ع) و اسمائیل (ع)

"خدا"یا! باز هم عید قربان آمد ، عیدی که عبرت بزرگی به ما می آموزد ، عیدی که هشدار می دهد:«به دنیا دل نبند...»

عیدی که یادگار پیامبران(ع) توست ، عیدی که حج را در خاطرمان تداعی می کند ، عیدی که ما را از هرگونه شیطانی آگاه می سازد...

"خدا"ی ابراهیم(ع) ، "خدا"ی اسمائیل(ع) ، "خدا"ی قربان ، "خدا"ی عرفه ، ما را به خودمان وامگذار ، مگذار فرصتهای تو را پس بزنیم...

عرفه فرصتی بود که امید بخشش تو ما را غرق در عفوت کرده بود ، حال عیدش از راه رسید ...

"خدا"ی مهدی(عج)! عید ما وقتی است که بیاید ،"خدا"ی قربان! عید را چگونه بدون امام(عج) بگذرنیم؟ تا چند عید و عرفه ی دیگر باید منتظر بمانیم؟...

 

 

عید ابراهیم خلیل الله(ع) و عید اسمائیل ذبیح الله(ع) بر تمام مسلمین مبارک باد...

باشد که به خاطر رضای "خدا" حتی اسمائیل خود را ذبح کنیم...

باشد که فرصت دیگری را که "خدا"ی ما داده است را غنیمت شماریم...

.........عیدتان مبارک.........

 

یا حسین(ع)...

 

 

 


 

 

 

عید قربان ، که در پایان مراسم حج (دهم ذیحجه ) گرفته می شود . جشن قربانی کردن خود پرستی ، تجمل پرستی ، پول پرستی ، خود برتربینی و بازگشت از شیطان به سوی الله و صفات الهی .

برای برگزاری این عید اسلامی ، مسلمانان با لباسهای آراسته در میدانی باز و در دشت با صحرا گرد هم جمع می شوند و با سرور و شادی تکبیر می خوانند :

الله اکبر ، الله اکبر

لااله الا الله ، والله اکبر

الله اکبر ولله الحمد

الله علی ما هدانا

...

نماز عید قربان

نماز عید دو رکعت است . که نماز گزار در رکعت اول بعد از خواندن حمد و سوره ، باید پنج تکبیر بگوید و بعد از هر تکبیر یک قنوت بخواند . و بعد از قنوت پنجم ، تکبیر دیگری بگوید و به رکوع رود و دو سجده بجا آ ورد و بر خیزد .

سپس در رکعت دوم چهار تکبیر بگوید . بعد از هر تکبیر قنوت بخواند و تکبیر پنجم را بگوید و به رکوع رود . بعد از رکوع دو سجده کند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد .

منبع:نمازهای مستحبی ، عباس عزیزی)

وارد است که زیارت امام حسین(ع) در این روز خوانده شود.(در مفاتیح)

یا هادی(ع)...



شب و روز بیست و پنجم ماه ذی القعده     

شب «دحوالارض» است (یعنی پهن شدن زمین از زیر خانه ی کعبه بر روی آب) و از لیالی شریفه است که رحمت "خدا" در آن نازل می شود و قیام به عبادت در آن اجر بسیار دارد و از حسن بن وشا روایت است که گفت من کودک بودم که با پدرم در خدمت امام رضا(ع) شام خوردیم در شب 25 ماه ذی القعده پس فرمود که امشب حضرت ابراهیم (ع) و حضرت عیسی(ع) متولد شده اندو زمین از زیر کعبه پهن شده است پس هرکه روزش را روزه بدارد چنان است که 60 ماه را روزه داشته باشد و به روایت دیگر است که فرمود در این روز حضرت قائم(ع) قیام خواهد نمود

روز بیست و پنجم روز دحوالارض است و یکی از 4 روز است که در تمتم سال به فضیلت روزه ممتاز است و در روایتی مثل روزه ی 70 سال است و در روایتی دیگر کفاره ی 70 سال است و هرکه این روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت به سر آورد از برای او عبادت 100 سال نوشته شود و از برای روزه دار این روز هرچه در میان آسمان و زمین است استغفار کند و این روزی است که رحمت "خدا" در آن منتشر گردیده و از برای عبادت و اجتماع به ذکر "خدا" در این روز اجر بیسیاری است و از برای این روز به غیر از روزه و عبادت و ذکر "خدا" و غسل دو عمل وارد است : اول نمازی که در کتب شیعه ی قمیین روایت شده و آن دو رکعت است در وقت چاشت(صبح) در هر رکعت بعد از حمد 5 مرتبه سوره ی والشمس بخواند و بعد از سلام نماز این دعا را بخواند:(مراجعه شود به مفاتیح ، اعمال ماه ذی القعده)

و بدان که میرداماد(رحمه الله) در رساله ی اربعه ایام خود در بیان اعمال روز دحوالارض فرموده که زیارت حضرت امام رضا(ع) در این روز افضل اعمال مستحبه و آکد آداب مسنونه ...

 منبع:مفاتیح الجنان ، مرحوم حاج شیخ عباس قمی

یا هادی(ع)...

یا حسین(ع)...

التماس دعا...



     

خطبه ی 69.در سحرگاه 19 رمضان که ضربت خورد

نشسته بودم که چشمم به دنیای دیگر باز شد و پیامبر "خدا" -درود الهی بر او و خاندانش- بر من جلوه کرد.گفتم یا رسول الله(ص) ببین از امت تو چه دشمنی ها می بینم!

آن حضرت فرمود:نفرینشان کن.

گفتم:"خدا"یا بهتر از اینان را بر من جایگزین بدار و به جای من بدترین را بر ایشان بگمار.

 

بخشی از کلمات عجیب آن حضرت-درود "خدا" بر او-

1.به هنگام آخر زمان سرور بزرگ مردم با همراهانش قیام پیروزمند خود را آغاز خواهد کرد و مردم به سرعت ابرهای پاییزی در رکابش حاضر شوند.

2.چون زنان به حد بلوغ و توان جنسی رسند ازدواج سزاوارتر است.

3.ای آدمیزاده غصه ی روزی روزی را که نیامده است مخور که اگر آن از عمرت باشد "خدا"وند روزیت را در آن روز خواهد رساند.

4.در دوستی دوستت اندازه نگهدار شاید روزی دشمنت گردد؛با دشمنت نیز از حد مگذر شاید روزی دوستت گردد.

5.دانش خود را نادانی مینگارید و نیز یقین خود را به شک تبدیل نکنید.آنگاه که دانستید به کار بندید و آنگاه که یقین کردید گام پیش گذارید.

6."خدا"یا به تو پناه برم از اینکه در دیدگاه دیگران زیبا باشم اما باطنم در پیشگاه تو زشت باشد تا با مردم ریاکاری کنم به آنچه تو از من آگاهی پس برای مردم ظاهرم را زیبا کنم اما با عمل زشتم به سوی تو آیم به خاطر نزدیکی به بندگاه و دوری از خشنودی تو.

7.اگر مستحبات واجبات را ضرر رساند مستحبات را رها کنید.

8.از آن حضرت درباره ی قضا و قدر پرسیدند فرمود: راهی است تاریک ، آن را مپویید؛ و دریایی است عمیق خود را به آب میفکنید؛ این راز الهی است برای دسترسی بدان خود را به زحمت میندازید.

9.از گناهی که پس از آن دو رکعت نماز گزارم و از "خدا"وند عافیت خواهم نهراسم.

10.دلها را رویکردی است و رویگردی.پس آنگاه که روی کرد و پذیرش نشان داد به مستحباتش وادارید و اگر رو گرداند و آمادگی نداشت به واجباتش بسنده کنید.

منبع:نهج البلاغه ، سخنان امام علی(ع) ، سید جمال الدین دین پرور

سخنان نغز علی(ع)

1.سه چیز است که نباید از آنها شرم کرد: خدمت نمودن مرد به مهمانش و بلند شدن در مجلس از برای احترام به پدر و معلمش و طلب حق خویش نمودن اگرچه کم باشد.

2.خردمندترین شما آنکس است که فرمان "خدا" را بهتر می برد.

3.ریشه و اساس همه ی خوبی ها دانش است.

4.هرگاه "خدا"بنده ای را دوست بدارد امانت داری را نزدش محبوب گرداند.

5.انسان با احسان دلها را مسخر می کند.

منبع:کلمات نغز محمد(ص)، سخنان نغز علی(ع) از صابر کرمانی.

با تشکر از فاطمه نویسنده ی گروه و با تشکر از مرحوم محمدکاظم چاوشان(یه فاتحه برای اموات بخونید لطفا)

یا حسین(ع)...


خطبه ی 24

به جان خودم سوگند در جهاد با مخالفان حق و گمراهان مساحمه و سستی نخواهم کرد.

هان ای بندگان "خدا" از "خدا" پروا کنید و از او به او پناه آرید و در راهی که برایتان هموار کرده است گام بردارید و نسبت به چیزی که از شما خواسته است قیام و اقدام کنید که «علی» ضامن سعادت ابدی شماست گرچه در دنیا به نوایی نرسید.

 

خطبه ی 77 ، کلام 77

از جمله دعاهای حضرت است

بار"خدا"یا! گناهم را بریز ، گناهی که بدان از من داناتری ، و اگر توبه شکستم ، مغفرتت را از من مگیر.

"خدا"وندا ، از گناهی که عهد بسته بودم گرد آن نگردم ولی عهدم را شکستم ، در گذر.

پروردگارا ، از آن گناهم بگذر که با زبان اظهار نزدیکی به تو کنم ولی قلبم غیر تو را جوید و بر آستان غیر تو روی آورد.

بار"خدا"یا ، چشمکهای گناه خیز ، و سخنان نیش دار و تیز ، و هوسهای دل انگیز ، و زبا لغزش آمیز را بر من ببخشای.

 

حکمت

1.آن که مصیبتهای کوچک را بزرگ شمارد "خدا"وند او را به مصیبتهای مبتلا کند.

2.آدمی شوخی نکند مگر آنکه تیری عقل او را هدف گیرد.

3.سردی و بی رغبتی تو با کسی که تو را خواهد و به تو عشق ورزد کم بهرگی تو است و میل تو به آن کسی که تو را نخواهد خواری تو است.

4.دنیا برای دنیا آفریده نشده بلکه برای آخرت است.

5.درباره ی من دو گروه به هلاکت رسند : دوستدار افراطی و دروغگوی بهتان زننده.

6.پاداش مجاهدی که در راه "خدا" به شهادت رسیده برتر از پاکدامنی نیست که توان گناه دارد و گناه نکند که پاکدامن در آستانه ی فرشته شدن است.

7.بدترین گناه آن است که گنهکار ناچیزش انگارد.

8."خدا" از نادانان پیمان یادگیری نگرفت مگر آنکه عالمان را متعهد آموزش ساخت.

9.بدترین دوست کسی است که دوستان را به زحمت اندازد.

10.آنگاه که مومن برادرش را به خشم آورد از او جدا شود.

منبع:نهج البلاغه ، سخنان امام علی(ع) ، سید جلال الدین دین پرور

 

 

1.اگر در پیشگاه "خدا"وند سبحان عرض نیازی داشتی نخست استدعای درود به رسول (ص) را از "خدا" بنمای ، آنگاه حاجت خویش خواهش کن زیرا "خدا"وند کریم تر از آن است که دو حاجت از وی خواسته شود یکی را اجابت فرماید و دیگری را مردود نماید.

2.نیکی کن تا به تو نیکی شود ، رحم کن تا رحم بینی ، گفتار خیر داشته باش تا به خیر یادت کنند ، صله رحم کن تا "خدا"ی بر عمرت بیفزاید.

3.دعا سپر مومن است هر وقتی در را بسیار کوبیدی به روی تو باز می شود.

4.روزی را میان سپیده دم و بر آمدن آفتاب(از "خدا"وند بخواهید و) جستجو کنید که در این هنگام "خدا"وند روزی را میان بندگانش پخش می کند.

5.صبر و شکیبایی اساس ایمان به "خدا"وند است.

6.سرچشمه ی قناعت خرسند شدن به قسمت "خدا"وند است.

7.اصل و ریشه ی سبک عقلی ، درشتی است.

8.با استغفار و آمرزش خواهی از "خدا"وند خود را معطر و خوش بو سازید تا بوی بد گناهان رسوایتان نکند.

9.هر بنده ای که گناهی کند "خدا"ی تعالی تا 7 ساعت مهلتش می دهد که اگر توبه کرد آن گناه بر وی نوشته نمی شود.

10.اگر چوپان گرگ شود ، پس نگهبان گوسفند چه کسی خواهد بود؟

منبع:آثارالصادقین ، حاج شیخ صادق احسانبخش

با تشکر از نسترن چاوشان نویسنده ی وبلاگ

یا حسین(ع)...



نهج البلاغه     

خطبه ی 1.درباره ی آفرینش آسمان،زمین وآدم

فرهنگ شناخت

آغاز دین شناخت "خدا"ست،

و شناخت راستین،حق باوری و دل بدو دادن است،

و باور کامل ، پیرایش ذاتش از آلایش شرک است،

و حقیقت توحید ، اخلاص و ستردن ریا است،

و کمال اخلاص بینش وحدت در ذات و صفات الهی است،که هر صفتی خود شاهد جدایی با موصوف است و هر موصوفی

فریادگر دوگانگی با صفت.

پس آنکه "خدا" ی سبحان را چنین به وصف آرد،همسنگ آدمیانش ساخته است، و آن کس که همتایی برای او بیند

ذات پاک الهی را دوگانه دیده است.

و دوگانگی در حکم تجزیه ی اوست و تجزیه ی "خدا"وند یعنی نشناختن او.

و آن کس که "خدا"ی را در سویی بیند و به او اشاره کند ،او را محدود دیده و در شمار آفریدگان شمرده است.

و آن که بپرسد "خدا" در کجاست و یا قلمرو حکومتش تا کجاست ، وابسته ی آنجا قرارش داده و بخشی از هستی

را از حضور او غایب دیده است.

 

خطبه ی 2

در ستایش اهل بیت (ع)

آل پیامبر رازدانان و پشتیبانان فرمان آن حضرتند،دانش وی را نگهبان و امت او را مرجع اند،نیز گنجوران

و مفسران علوم نبوی و کوهساران بلند دین اند که آن را از طوفان انحراف و خطرهای سستی زا پاس می دارند.

 

خطبه ی 3

محاکمه ی تاریخ

الا ای تاریخ! به "خدا" سوگند که فرزند ابوقحافه خلافت مسلمین را چون پیراهن بی قواره ای در پوشید در

حالی که به خوبی می دانست ناخدای کشتی خلافت جز علی(ع) نیست.

فضل چون سیل ار کوهسار وجودم فرو ریزد و بر آسمان جایم تیزپروازی نرسد ، اما با این همه از خلافت چشم

پوشیدم و از آن کناره گرفتم،زیرا نیک اندیشیدم که یا باید تنها و بی یاور قیام کنم و یا بر تاریکیهای

کور صبر پیشه سازم؛تاریکیهایی که بزرگسالان را فرسوده و فرتوت سازد،وبر سیمای نوجوانان غبار پیری

بپاشد،ومومن را به رنج آورد تا آنگاه که به ملاقات "خدا" بشتابد.پس شکیبایی را عاقلانه تر یافتم و

آن را برگزیدم.

آری،صبر کردم،اما چه صبری!؟چون آن که خار در چشمش خلیده و استخوان در گلویش مانده باشد.می دیدم که

میراثم به تاراج می رود.

سخنان حکمت آمیز و پند

1.به هنگام فتنه چو اشتر بچه می باش که نه پشتی برای سواران دادن و نه پستانی برای دوشیدن دارد.

2.سینه ی دانا گنجینه ی رازها، خوشرویی کمند دوستی ها ، و بردباری نهان جای زشتی هاست.(ودر روایت دیگر:خوشرفتاری سرپوش بدیهاست.)

3.شگفتا از این انسان که با اندک پیهی بیند، و با تکه گوشتی گوید ، و با قطعه استخوانی شنود، و از دریچه ای تنفس کند!

4.با مردم چنان زی که در مرگت بگریند و در بودت به سویت آیند و با تو انس گیرند.

5.آنگاه که طلایه ی نعمتها در رسید "خدا"ی را سپاس گویید که ناسپاسی متنع از ادامه ی آن خواهد شد.

منبع:نهج البلاغه ی پارسی، سخنان امیرالمومنان علی(ع) از سید جمال الدین دین پرور

یا حسین(ع)...



پیامبر(ص)     

به نام "خدا"ی محمد(ص)

دوستای خوبم سلام

با عرض پوزش بازم من در خدمتتونم چون هنوز کسی رو با رمز یا محمد(ص) پیدا نکردیم...

((جاهلیت))

سالهای کفر

...جامعه ی پراکنده ای که به طور عجیبی به دنیا می آمدند ، بگونه ای شگفت زندگی می کردند و سپس می مردند...

...نه از زراعت شکمشان را سیر می کردند و نه راهی به بازارهای دو تمدن بزرگ آن روزگاران داشتند...

...او در اولین نگاه پس از تولد خویش ، شمشیر را بر عمود خیمه آویخته می دید و شتر را در جلوی خیمه ، عقال شده می نگریست.فقر دائم ، روح عاصی ، و جو زور مداری حاکم بر صحرا باعث غارت و دزدیدن اموال قبیله های دیگر می شد...هر کس تیغش برنده تر بود برنده بود و حق هم با او بود.در ذهن محدود و فکر نارس و وحشی صحرا نشینان عرب جاهلی حمله به قبایل و تاراج اموال دیگران نوعی کارو ممر درآمد عادی محسوب می گشت...

...دختر چرا زنده به گور می شد؟چون نمی توانست شمشیر بزند ، چون در غارت ممکن بود اسیر شود...وقتی غذای کافی برای دهانهای باز نبود ، نوزاد بینوا اگر دختر بود زنده به زیر شنها دفن می شد.اگر به مردی خبر می دادند که همسرش دختر زاییده است ، چهره اش در هم می رفت و افسرده به این مصیبت فکر می کرد و گاهی از شرم مدتها از دیگران پنهان می ماند...

...در سالهای قبل از بعثت رسول اکرم(ص) قبایل قریش تصمیم گرفتند تا خانه ی کعبه را بازسازی کنند ، بدان علت که دیوارهای کعبه کوتاه بود و به اندازه ی قد یک انسان میرسید و این سبب شد که راهزنی به داخل خانه نفوذ کند ودر جلو چشم 360بت!مقداری اشیا نفیس را که به هدیه آورده بودند به سرقت ببرد.قریش شروع به ساختن دیوارها کرد وهر چند قبیله ، ضلعی از آن را ساختند.وقتی نوبت به نصب حجرالاسود ، سنگ آسمانی و مورد احترام رسید ، هر طایفه مدعی نصب آن شد و نزاع بالا گرفت.دو قبیله از قریش جامی از خون حاضر کردند وسران آنها هر دو دستشان را به آن خون آلودند وهم قسم شدند.اما میانجی گری رسول "خدا"(ص) آتش نزاع را خاموش کرد و غائله پایان یافت ، وگرنه خونها ریخته می شد و گرفتاریها پدید می آمد...

هر قبیله برای خود بتی داشت که آن را می پرستید...زمانی هم بتهایشان را از خرما می ساختند.جالب اینجااست که در هنگام گرسنگی بت خود را می خوردند و دوباره در هنگام سیری ، بت دیگری می ساختند!...ستاره پرستی هم در میان آنان رواج داشت...

رئیس و سید و قائد قریش ، ابوطالب فرزند عبدالمطلب بود و قبل از او ریاست قبیله ی قریش به عبدالمطلب تعلق داشت.او را سید عرب می خواندند.

((سال تولد))

...در جوار کعبه خبر به سید قریش و امیر عرب، عبدالمطلب ،هم رسید.با وقاری پیامبر گونه خبر را شنید و به گوینده فرمود:((چرا ابرهه می خواهد خانه ی کعبه را ویران سازد؟))

آورنده ی خبر پاسخ داد:((او پرستشگاهی در صنعا پایتخت یمن ساخته است و می خواهد مردم به زیارت آنجا بروند.))...

...(ابرهه)در دل گرفت که اگر عبدالمطلب به شفاعت خانه لب بگشاید بپذیرد.بعد از آشنایی ابرهه گفت:((هر حاجتی که داشته باشید می پذیرم.))و منتظر جواب ماند.آن کوه ایمان و آسمان یقین با سادگی و ملایمت پاسخ داد:((سپاهیانت در تاراج اطراف مدینه 200شتر از شتران مرا ربوده اند،بگویید شترانم را بازگردانند.))

ابرهه مبهوت به کلام او فکر می کرد.عاقبت طاقت نیاورد و گفت:((من ترا انسانی گرامی وامیری بزرگ می دیدم.تو این همه راه آمده ای و بجای شفاعت خانه ی کعبه که موجب سرافرازی قوم توست از من شترانت را می خواهی؟))

عبدالمطلب فرمود:((من صاحب شترانم هستم.خانه خود صاحبی دارد ، تو می دانی و صاحب خانه.))

لرزه بر اندام کفر ابرهه افتاد...

...عبدالمطلب تنها در کنار کعبه ایستاده بود...چشمان پر از اشکش به آسمان دوخته شده بود و زیر لب دعا می خواند...

...ساعتی نگذشت که غبار لشکر از زمین برخاست و سپاه ابرهه به نزدیکی شهر رسید.چشم عبدالمطلب و بسیاری دیگر از پناهندگان از کوه به صحنه می نگریست.هنوز ابتدای لشکر به حریم شهر نرسیده بود که ناگهان آثار غضب پروردگار پدیدار شد:گوشه ای از آسمان سیاه گشت و توده ای ابر مانند به سوی مکه پیش آمد.

هزاران هزار پرنده که هر کدام سنگ کوچکی به منقار داشتند از راه رسیدند و چون ابری سیاه بر فراز لشکر ابرهه خیمه زدند و سنگهای کوچک را ار آن بالا بر سر لشکریان رها

کردند.سنگها به هر کس برخورد می کرد چون گلوله ای از آن سوی بدنش خارج می شد.در ظرف چند ثانیه محشری بر پا گشت.فیل و فیل سوار ،پیاده و سواره به ضرب سنگهای کوچکتر از نخود آن پرندگان کوچک به خاک و خون غلتیدند.طولی نکشید که جانداری از آن لشکر انبوه جز خود ابرهه که به سوی یمن می گریخت زنده نماند. ابرهه نیز در راه جذام گرفت و هنگامی به نزد پادشاه حبشه رسید که انگشتانش به علت جذام از دستش جدا شده بود.در آن دیار بعد از ذکر آنچه اتفاق افتاده بود ، پرنده ای بر بالای سرش پرواز کرد و او را هم در برابر چشمان متعجب درباریان پادشاه حبشه مثل دیگر سپاهیان به وسیله ی سنگ کوچکی هلاک کرد...

...این معجزه ی بزرگ به جهت اهمیت فراوانی که یافت مبدا تاریخ در میان اعراب جاهلیت شد...همین سال 570میلادی ، سال واقعه ی ((فیل)) است.

در آیات قرآن که بعداً بر رسول اکرم(ص) نازل شد ، "خدا"وند درباره ی این واقعه چنین فرمود:

به نام "خدا"وند بخشنده ی مهربان

آیا ندیدی که پروردگارت با صاحبان فیل چه کرد.آیا نگردانید نیرنگ آنان را که در گمگشتگی و پرندگان را برای آنها فرستاد که سنگهای چون گل پخته بر روی آنان فرو ریختند و چون برگ یا کاه خورده شده شان کرد.

((سالهای پیش از تولد پیامبر (ص)))

روزی که عبدالمطلب تصمیم گرفت چاه زمزم را حفر کند هیچ یک از سران قریش به او کمک نکردند و حتی با نارضایتی و نوعی بی مهری کار او را غیر عاقلانه خواندند.آنها می گفتند:زحمت بی جهت می کشی و بهره ای هم نخواهی برد.ولی عبدالمطلب که تقریباً یقین داشت به آب خواهد رسید و مکه از کم آبی آسوده خواهد شد بی توجه به سخنان بزرگان قبایل به کار پرداخت. گرمای هوا و تنهایی او در کندن زمین رنجش می داد...وقتب تنهایی و بی یاوریش را در کارها نگریست ، نذر کرد که اگر پروردگار ده فرزند به او بدهد تا یاور و مدد کار او در کارها شوند یکی را در راه "خدا" قربانی کند.

عبدالمطلب به هر زحمتی بود چاه زمزم را تمام کرد و آب گوارا و زلالی در آن دیار خشک از زمین جوشید...

پروردگار 10پسر به او عنایت کرد که کوچکترین آنها عبدالله نام داشت...همه او(عبدالله) را نیکوترین مرد خاندان هاشم می دانستند.عبدالمطلب چون پدر 10فرزند شد به یاد نذر خویش افتاد و می دانست که کوچکترین فرزند را باید قربانی کند زیرا با پروردگار خویش چنین شرط کرده بود...

...روزی عبدالله را خواست و با ملایمت و ترحم پدرانه داستان نذرش را بازگو کرد...عبدالله ، مطمئن ، شجاع با لبخندی بر لبان و تحسینی در چشمان جواب داده بود که با رضایت آماده ی انجام فرمان "خدا" و وفای به نذر و عهد پدر خویش است...

...همه به سوی سجاح ، زنی که در مدینه اقامت داشت و علم کهانت نیز می دانست رفتند.وقتی مسئله را با او در میان گذاشتند گفت:بهترین کار این است که بین عبدالله و 10شتر قرعه بکشید تا "خدا"وند حکم کند.اگر قرعه به عبدالله افتاد 10شتر اضافه کنید و دوباره قرعه بکشید تا هر وقت که قرعه به نام شتران در آمد ، آن مقدار شتر را به جای عبدالله قربانی کنید و در راه "خدا" انفاق نمایید...

ابتدا بین 10شتر و عبدالله قرعه انداختند.قرعه به نام عبدالله درآمد.10شتر افزودند باز هم قرعه به نام عبدالله افتاد.10شتر دیگر و همین طور 10شتر ، 10شتر اضافه کردند.تعداد شتران به 100که رسید قرعه به نام شترها افتاد...ناچار به قرعه ی دوم پرداختند.قرعه اینبار هم وقتی به 100شتر رسید به شتران اصابت کرد ، و بار سوم هم چنین شد...عبدالمطلب که ملقب به ابراهیم دوم شده بود رضایت داد.این رسم بعدها در اسلام پذیرفته شد و بهای خون یک انسان 100شتر تعیین گردید...از آن تاریخ مردم عرب به عبدالله ذبیح هم می گفتند.


خانواده ی جدید

...(عبدالمطلب) یک روز به خانه ی وهب که بزرگ یکی از خاندانهای پاک قریش بود رفت و دخترش آمنه را برای عبدالله خواستگاری کرد.شخصیت خاندان هاشم و بزرگی مقام عبدالمطلب و خوبی و مهربانی و شجاعت عبدالله ، جای حرف برای وهب باقی نگذاشت. با افتخار خواستگاری عبدالمطلب را پذیرفت و آمنه ، بهترین و پاکترین دختر قبیله ی قریش و عرب به همسری عبدالله پسر عبدالمطلب در آمد.

آنان بعد از چند روزی به خانه ی جدیدشان رفتند.عبدالله وضع مالی اش خیلی خوب نبود.او هم مانند اکثر مردان قبیله ی قریش می توانست به تجارت بپردازد و لذا مدتی بعد از ازدواج برای آنکه بتواند معیشت خانواده ی خود را تامین کند ، برای سفر به سوی شام با کاروان تجارتی مکه همراه شد.وقتی از مکه بیرون می رفت همسرش آمنه حامله بود.این سفر بی بازگشت چندان به درازا نکشید.عبدالله در بازگشت به مکه در مدینه به شدت مریض شد و نتوانست حرکت کند بنابراین کاروان تجارتی بدون عبدالله به مکه بازگشت.

آمنه و عبدالمطلب که چشم به راه بودند به پیشواز قافله رفتند و وقتی فهمیدند عبدالله در مدینه مریض شده است ، عبدالمطلب ، حارث را که بزرگترین پسرش بود برای آوردن عبدالله به مدینه فرستاد.حارث وقتی به مدینه رسید که عبدالله نتوانسته بود از بیماری جان سالم به در برد، فوت کرده بود و او را در محلی به نام دارالنابقه به خاک سپرده بودند.

حارث بر مزار برادر کوچک خود که نمونه ی مهربانی و شجاعت و زیبایی بود فراوان گریست و سپس با دلی مملو از غم و سینه ای پر از اندوه از مدینه به مکه بازگشت.

خبر وفات عبدالله ، خاندان هاشم و قبایل قریش را عزادار کرد...

...حالات او(آمنه) با دیگر زنان فرق داشت.او انوار بسیاری را می دید که او را فرا می گرفتند.صدای تسبیح فرشتگان را می شنید ، هرگز سنگین نمی شد ، گاهی صداهای ناشناسی او را به فرزندی که در کنار قلبش می پروراند بشارت می دادند و به تولد و داشتن فرزندی که بزرگ عالمیان و فخر انسان است تهنیت می گفتند...

...در جامعه ی بی دانش جاهلی گاه گاه از زبان دانایان قوم بشارتهایی شنیده شده بود که دل امیدوار آنان را امیدوارتر می ساخت.آنها سالهای بسیار دوری را به خاطر داشتند که وقتی عبدالله به دنیا آمده بود یکی از پیشگویان گفته بود:پدر پیامبر آخرالزمان این کودک است.

نوری که از بین دو ابروی عبدالله می تراوید اورا بین همه ی مردم مشخص می کرد.تلالویی چون انعکاس روشنایی مهتاب در برکه های آرام آبهای زلال در صورت عبدالله بود ، و بزرگان قوم آن را نور محمدی می خواندند.به یاد داشتند که کاهنان یهود به عبدالله بشارت داده بودند و او را پدر پیامبر خاتم معرفی کرده بودند.

وهمه ی آنها دیده بودند که آن نور متجلی به آمنه منتقل شده بود و بانوی گرامی قریش را در زیبایی خود پیچیده بود...

آغاز نور

شب جمعه ی هفدهم ربیع الاول سال 570 میلادی ، 55روز بعد از واقعه ی فیل در سالی که عرب جاهلیت آن را به همین مناسبت عامالفیل می خواند ، مکه در آرامش شبانه سر بر بستر راحت نهاد.چراغ خانه ها کم کم خاموش می شد و کعبه ، خانه ی سرافراز توحید در سکوت شبانه در زمزمه ی نسیم چشم به آسمانها داشت.

شب خیال پروری از شبهای کویر گسترده ی تهامه بود که در وادی حجاز در نور ستارگان آرمیده بود.آمنه(ع) دلتنگ بود و یاد همسر چشم از جهان فرو بسته غمش را تازه می کرد.وقتی شب بال گسترد ، به مادرش فرمود :خیلی اندوهگینم امشب می خواهم تنها به روزگار نافرجام خود بگریم.در پی این گفته برخاست و به اتاق خود رفت و در را بست.

شب و تنهایی و سکوت و اندوه جانگداز عبدالله و زندگی شیرین از دست رفته به جانش تنگ می زد.مدتی بی صدا به درد خویش گریست و دل رنجیده را به شورآب اشک تسکین داد و همهنگونه که در تنهایی خود می گریست ناگهان احساس کرد که حالش تغییر می کند.حرکتی در خویش یافت.گویا نوع دیگری شده بود.فکر کرد برخیزد و اهل خانه را خبر کند.شاید زمان تولد فرزندش رسیده بود.در دردی غوطه ور خورد و زایمان آغاز شد.فهمید که ساعت موعود فرا رسیده است.خواست بلند شود و در را بگشاید و دیگران را خبر کند تا به کمکش بیایند ولی قدرت نداشت.وحشت زده درجا یش ما ند و با دلهر ه به در بسته نگر یست و تنها یی بر اندوهش افزود .چه باید می کرد ؟ نه می توانست برخیزد و نه صدای درد آ لودش به اتا قهای آن سوی خانه می رسید . دلش به وحشت تنهایی و هراس درد زایمان دچار شد و آثاررنج در چهرهءمقدسش پیدا گشت . از ضعف ، قدرت حرکت نداشت . دردل به "خدا"وند تضرع کرد و به درگاه او دعا نمود . ناگاه اتاق از نوری شدید روشن شد . سقف خانه از هم شکافته گشت واز آسمان چهار بانوی نورانی فرود آمدند ، با قامتهایی چون سروها ی بهاری در لباسهای سپید که دامن پر موجشان به زمین کشیده می شد و صورتهایشان درهاله ای ازنور غرق بود . چنان معطر بودند که آمنه شمیم بهشتی شان را احساس می کرد . در دستهایشان جامهایی اززمرد و مروارید پرازشربتی گوارا ومعطر بود . چهار بانوی آسمانی در کنارش نشستند وازآن شربت به او خوراندند . آمنه چون جرعه ای ازآن شربت آشامید وحشتش برطرف شد و دلش از نور و سرور انباشته گشت . یکی از آن چهار بانو گفت : (( مابرای کمک به تو آمده ایم . اندوهگین مباش ووحشت نکن و آماده ی تولد فرزندت باش .)) دراین هنگام ، هزاران هزار فرشته از آسمان فرود آمدند . خانه از همهمه ی تسبیح ونجوای فرشتگان" خدا"وند آکنده شد . نوری اتاق را فرا گرفت و دوباره پرندگان فراوانی به اتاق فرود آمدند با بالهای سپید و تاجی بر سر مثل پرندگان (( قطام )) (( کاکلی )) . آمنه آن همه نور و فرشته ها را دید ودلش پر از وجد وشادمانی می شد . ناگاه احساس کرد طفل متولد شده است . آن حضرت به زمین آمد و به سوی کعبه به سجده رفت . نوری چنان مبهوت کننده و خیره کننده آن عزیز گرامی تلالوی یافت که گویا همهء جهان را روشن ساخت . آوای تهنیت فرشتگان برخاست ، لبان مقدس (( قدیس آسمانی )) به ذکر پرودگار گشوده شد و فرمود : (( لا اله الا الله)) "خدا"وند را ستود و او را ستایش کرد.

چشمان آمنه در فوران نور فرزندش را نگریست که در جامه ای سپید ، پاکیزه به سجده رو به سوی کعبه به ستایش پروردگار مشغول است.

در این هنگام ، فجر صادق آغاز شده بود و شب به سحرگاه دلپذیر روزی دیگر می پیوست. ...چشمان آمنه به فرزندی می نگریست که یادگار عبدالله او بود.اشک شوق بر صورتش دوید و مبهوت و مادرانه به آن وجود آسمانی و افتخار انسان نگاه می کرد...

...در این حال ابری سپید فرزند او را در میان گرفت و طفلش از چشم او پوشیده ماند.صدایی برخاست که فرمود:((محمد را به شرق و غرب عالم بگردانید که به او صفوت آدم ، نوح و ابراهیم و رسایی بیان اسماعیل و زیبایی یوسف و بشارت یعقوب و آواز داود و کرامت عیسی بن مریم و زهد یحیی داده شده است...

...زنان آسمانی همان گونه که آمده بودند بازگشتند...

...عبدالمطلب در کنار کعبه آرمیده و چشم به آسمانها دوخته بود.ناگهان ابری سپید را مشاهده کرد که خانه ی آمنه علیهاالسلام را فرو گرفت.با تعجب و حیرت برخاست و به آن منظره نگریست.ناگهان صدایی از کعبه بلند شد:((الله اکبر ، رب محمدالمصطفی ،الان قد طهرنی من انجاس المشرکین و ارجاس الکافرین)).

عبدالمطلب با اضطراب و شگفتی به سوی خانه ی آمنه دوید ، در خانه را گشود و به سوی اتاق آمنه رفت.وقتی چشمش به آمنه افتاد که از اتاق بیرون آمده بود گفت:((من چه می بینم آیا در بیداری هستم یا در خواب؟)) آمنه گفت:((هرچه می بینی در بیداری است.))

عبدالمطلب فرمود:((آن نوری که در چهره ی تو بود اکنون نیست کجا رفت؟)) آمنه گفت:((به فرزندی که متولد شده است منتقل شده. )) فریاد حیرت از گلوی عبدالمطلب برخاست.کوه وقار خاندان هاشمی با عجله و حیرت خواست وارد اتاق شود که آمنه گفت:((گمان نمی کنم بتوانی او را ببینی.)) عبدالمطلب که سالها منتظر این نوزاد بود خشمگین و بی صبر شمشیرش را از نیام کشید و گفت:((به "خدا"ی کعبه اگر جلویم را بگیری یا تو را می کشم یا خودم را خواهم کشت.مگر نمی بینی شوق دیدارش با من چه کرده است؟))آمنه با مهربانی آسودگی جواب داد:((من حرفی ندارم اگر می توانی وارد اتاق بشوی ، برو و فرزند عبدالله را ببین و از جلو در کنار رفت.))

عبدالمطلب خواست در اتاق را باز کند که ناگهان در باز شد و مردی نورانی از اتاق خارج گشت و گفت:((برگرد که تا3روز هیچ بشری او را نخواهد دید تا اینکه همه ی ملائک "خدا"وند او را دیدار کنند.))و عبدالمطلب پریشان و مشوش بازگشت.لبخندی بر لبان مقدس آمنه نشسته بود.

در آن شب 14 کنگره از کاخ تیسفون فرو ریخت و آتش هزارساله ی آتشکده ی فارس خاموش شد که تا آن زمان هرگز خاموش نشده بود و دریاچه ی ساوه پر آب شد و رود سماوه خشک گشت و هر جا که بتی بود سرنگون گردید و بعضی از ستاره ها فرو ریختند و ستاره ی ((احمد))(ص) طلوع کرد.

یوسف یهودی بر بام خانه ی خود به ستارگان نگاه می کرد که ناگهان آثار عجیبی در آسمان مشاهده نمود.فریاد کشید:((پیامبر آخرالزمان متولد شد. به "خدا"ی موسی این ستاره ی ((احمد)) است که طلوع کرده است.))

عبدالمسیح در جواب شاه ساسانی ((انوشیروان)) که از او علت شکست طاق کسری را پرسید جواب داد:((این علامت تولد آخرین پیامبر در سرزمین عربی است.))

و دذ علت خاموشی آتش آتشکده ی فارس هم چنین دلیلی آورد.

راهبی مسیحی در دیر خود مشاهده کرد که در دیوار محراب ، تولد آخرین پیامبر نوشته شد بی آنکه کسی را ببیند.

شتر ((ابوقحافه)) مردی از ساکنان کعبه در نزدیکی مکه سر به حالت سجده بر زمین گذاشت.عده ای از بت پرستان قریش آن شب در کنار بت بزرگ خود به عیش و نوش و عربده کشی مشغول بودند که ناگهان بت سرنگون شد و فریادی برخاست که ((جاءالحق و زهق الباطل ، ان الباطل کان زهوقاً.))((حق از راه رسید و باطل نابود شد ، به درستی که باطل نابود شدنی است.))

آنها وحشت زده بساطشان را جمع کردند و هرکدام به سوی خانه ی خود گریختند.

در این هنگامه ها آمنه (ع) صدایی شنید که فرمان داد:((بهترین فرزند از تو به دنیا آمد.او را ((محمد)) نام بگذار.))آمنه چنین کرد و منتظر پایان 3 روزی ماند که اجازه یابد و فرزندش را آشکار سازد.

راهب دیگری به نام ((ابوقبیس)) وقتی این حوادث شگفت راشنید گفت تمام این علامتها درست است و یقیناً پیامبر متولد شده است.اگر زنده ماندم و او مبعوث شد به او ایمان خواهم آورد...

مژده دهید دوستان رحمت سرمدی رسید

بخاکیان پیامبری ز لطف ایزدی رسید

غرق سرور قدسیان مولد احمدی رسید

به جن و انس ناگهان شادی بیحدی رسید

ماه خجل ز نور خود ز پرتو محمدی(ص)

آمنه را بشارتی ز جانب حی ودود

که بهترین خلق مرا زمین گذار با درود

پس آنگه آن محترمه اطاعت امر نمود

بدید نور دیده اش دست به سما سر به سجود

که دارد آنگه به لبش ذکر "خدا"ی احدی

در شب هفده ربیع جمعه شبی به وقت فجر

ز نور مقدم نبی زمین به خود نمود فخر

فرا گرفت نور او ارض و سما بیحد و حصر

شکافت طاق کسروی آب گرفت تمام قصر

بتان برو فتاده اند ز مولد محمدی(ص)

خموش آتشکده ی فارس شد از وجود او

امین وحی کبریا برای یمن وجود او

نزول کرد بر زمین بگفت تهنیت بر او

ز مشک و عطر عنبرین بداد شستشوی او

نام "خدا" به دست او ز معجز محمدی(ص)

<توکل> هر دمی به خود ببالد و کند غرور

بود یکی ز امت تو ای پیامبر غفور

اگر شفیع او شوی به روز حشر در نشور

دگر نباشدش غمی ز مردن و ز مارو مور

کند درود و صد سلام بر ابروی محمدی(ص)


بهار در قبیله ی ((سعدیه))

...حلیمه زنی از قبیله ی سعدیه بود که همراه شوهر خویش حارث در فقر و تنگدستی روزگار می گذراند و آن سال هم در قبیله ی آنها قحطی پیش آمده بود.شیر شتران کم شده بود ، مراتع قبیله خشک گردیده و زندگی به آنان روی خوش نشان نداده بود.او زنی "خدا"شناس بود که در میان قبیله ی خود به نیکی و خوش قلبی زندگی می کرد.وقتی فصل بهار فرا رسید و زنان مرضع(زن شیرده ، دایه) به سوی مکه راه افتادند ، حارث به حلیمه پیشنهاد کرد که برای یافتن طفلی به مکه بروند شاید که از مزد شیردادن یکی از فرزندان اشراف گشایشی در زندگیشان پیدا شود و وضعشان سرو سامانی بگیرد.

حلیمه پذیرفت و همراه شوهر و طفل شیرخوارش به سوی مکه حرکت کرد...

...حلیمه به سوی کعبه رفت و متحیر و سرگردان و چشم به راه به اطراف می نگریست.در این هنگام عبدالمطلب با وقار و متانت نزدیک کعبه آمد و فریاد کشید:((آیا زنی از مرضعات مانده است که هنوز طفلی نیافته باشد؟!))

حلیمه...جواب داد:((بله من مانده ام.)) عبدالمطلب پرسید:((چه نام داری و از کدام قبیله ای؟))جواب داد:((حلیمه از قبیله ی سعدیه هستم.))عبدالمطلب گفت:((به به حلیم و سعد ، چه نامهای زیبایی.آیا هنوز فرزندی پیدا نکرده ای؟))حلیمه گفت:((من و شوهرم دیر رسیدیم ، گویا همه ی اطفال را زنان مرضع برده اند.))عبدالمطلب گفت:((نزد من طفلی است که پدرش را از دست داده است و می دانی که از یتیم نمی توان اجرت زیادی دریافت کرد.آیا حاضری او را بپذیری و با خودت همراه ببری؟))حلیمه...:((بگذار با شوهرم در این باره مشورت کنم.))...حارث با عجله جواب داد:((زود برگرد و طفل را قبول کن که حتی یک کودک هم باقی نمانده است.))...(حلیمه) از زن رهگذری پرسید:((آن مرد کیست که کنار کعبه ایستاده است.))...زن گفت:((چطور او را نمی شناسی؟او عبدالمطلب ، سید قریش و بزرگ عرب است.))...حلیمه با حیرت زیر لب گفت:((عبدالمطلب ، سرور خاندان هاشم ، چطور او را نشناختم.))...به سوی عبدالمطلب راه افتاد...گفت:((با آنکه فرمودید اجرت زیادی نمی دهند ، شیردادن آن طفل را قبول می کنم.))...

حلیمه همراه عبدالمطلب به خانه ی آمنه رفت...

وقتی گفتگوهای لازم تمام شد کودک را برداشت و همراه شوهر به سوی قبیله بازگشت...

الاغی که قدرت نداشت چنان چالاک شد که از همه ی حیوانات پیشی گرفت.شتر پیر حارث که به زحمت را می سپرد جان دوباره ای یافت و به حرکت افتاد و پستانهایش که از بی شیری خشکیده بود و به زحمت می توتنستند از آن جرعه ای شیر بدوشند سرشار از شیر شد و ظرف بزرگ سفرشان را پر از شیر کرد...حلیمه ...(به حارث) گفت:((هر چه می بینی و خواهی دید به خاطر این طفل عزیزی است که با خود آورده ایم.))...

...در طول راه ، ابری سپید و پاک بر فراز سرشان حرکت می کرد و همراهشان می آمد و آنان را از گزند گرمای آفتاب محفوظ می داشت...

...در اندک مدتی بیابان اطراف قبیله سبز شد و در آن صحرایی که بوته ای علف سبز ، رویای باغی را در ذهنهای کویر زده اشان بر می انگیخت ، فرشی سبز بر زمین گسترده شد.

بارانهای نافعی بارید که هرگز سابقه نداشت و به برکت آن گلهای وحشی و بوته های سبز از خاک قهوه ای صحرا برآمد و دشتی خرم و سبز در اطراف قبیله در چشم انداز آنها جلوه گر گشت.آن سال گوسفندان و شتران قبیله همه زاینده شدند ، حیوانات قوتی دوباره یافتند ، شیر گله ها زیاد شد و قبیله ی سعدیه در بحران قحط سالی به آسایش و رفاهی غیر منتظره و معجزه آسا رسید...

...طولی نکشید که آب چاهشان زیاد شد و بالا آمد.بیماریهای مهلک هم از قبیله رخت بربست و آن سال بر ایشان هیچ پیش آمد ناگواری نیفتاد...

...گوسفندانشان دو قلو زاییدند(حلیمه)، مرتعشان مملو از علفهای سبز شد ، شیر آنقدر زیاد بود که نمی دانستند چه باید بکنند...

...طفل هاشمی آنها رشد فوق العاده ای داشت.نوع دیگری می بالید و قد می کشید.هرگز از گرسنگی ننالید.هیچ وقت محتاج نشدند لباسش را عوض کنند.آنچه نادیدنی است هرگز از او پدیدار نشد.هروقت از خواب برمی خاست محتاج شستن صورتش نبودند.چنان شاداب و با طراوت و پاکیزه بود که حیرت را برمی انگیخت.با برادران هم شیرش چون بزرگسالان مدارا می کرد.هیچ گاه از سینه ی چپ حلیمه شیر ننوشید و آن را برای شیرخواره ی دیگری که حلیمه داشت برادر رضاعی خود می گذاشت.

لبخندی دایم بر لبان کوچکش دیده می شد.

بازی نمی کرد و گرد کارهای کودکانه نمی گردید.

با آنکه بسیار کوچک بود ولی راه افتاد.

وقتی به درخت خرمای خشکی تکیه داد بلافاصله آن درخت سبز شد و میوه آورد.گاهی می شنیدند که از سنگها ، درختها و کوهها صدایی بر می خواست که به او درود می فرستادند و سلام می کردند.

همه گاه ابری بر فراز سرش او را از تابش آفتاب گرم حجاز محفوظ می داشت و اطرافیانش اگر از او فاصله نمی گرفتند از تابش سوزنده ی خورشید محفوظ می ماندند.ابر همهن جایی می رفت که او حرکت می کرد...

به هر کاری مشغول می شد و در هر جایی که حضور می یافت برای همه آشکار و روشن بود که وصفی اعجاز آمیز به وجود می آمد.

بی آنکه بازی کند و یا صدایش به خنده های بلند و گریه های کودکانه برخیزد ، با همه ی رفتار عادی و طبیعی اش رعبی روحانی و هیبتی داشت که مجلس را فرا می گرفت.

حلیمه او را از چشمهایش بیشتر دوست می داشت.چنان به او علاقه مند بود که نمی توانست لحظه ای از او جدا شود...

...اصلاً به فرزندان خودش توجه نداشت و هیچ آنها را به حساب نمی آورد...

...2سال که تمام شد گویا می خواست عمر حلیمه هم تمام شود.دلش به وسعت آسمانها اندوهگین بود.می بایست امانت خانواده ی عبدالمطلب را برگرداند...

...بالاخره با چشمی گریان و روحی که از درد می سوخت ، موهای کودک را شانه کرد و لباسی زیبا بر تنش آراست و همراه او به سوی مکه روانه شد...

...عاقبت به مکه رسیدند...

...دیدار با آمنه با فرزندش تماشایی بود...

...محمد(ص) در آغوش خانواده رنج سفر را فراموش کرد.

وقت بازگشت حلیمه بود.ولی او نمی توانست تنها برگردد.می خواست گریه کند ، می خوایت حرف بزند و خواهش کند تا طفلی را که دو سال از او شیر نوشیده بود به او برگردانند تا 1سال دیگر هم نزد او باشد.ولی چنان منقلب بود که دهانش باز نمی شد.گلویش خشک شده بود.عاقبت با هزار زحمت گفت:((اگر اجازه می دهید من برای 1سال دیگر هم محمد(ص) را با خودم می برم.آب و هوای مکه آلوده است ، می ترسم "خدا"ی نکرده آسیبی به او برسد.می گویند و با هم شیوع پیدا کرده است.من دلم طاقت نمی آورد بدون او بازگردم.ببینید از او بد نگهداری نکرده ام ، هرگز او را نیازرده ام ، حرف تندی به او نزده ام و او را مثل جانم دوست دارم.خواهش می کنم اجازه بدهید او را برگردانم ، سال دیگر خودم همراهش خواهم آمد و او را سالم به شما بازمی گردانم.))

اشک در چشمانش پر شده بود.لحن کلامش چنان با زاری توام بود که دل آمنه به حالش سوخت.سکوتی بر مجلس نشسته بود...

...عاقبت گفت:((بسیار خوب ، حال که تازه از راه رسیده ای ، ببینم چه می شود.))

منبع ها:کتاب معصوم نخست نوشته ی محمد صادق موسوی گرمارودی

شعرها از کتاب نوای دل از مولود توکل

التماس دعا...

یا حسین(ع)...



برنامه های وبلاگ...     

به نام یگانه معبود عشق و زیبایی

دوستای خوبم سلام؛

شرمنده نتونستیم برای عید فطر و تموم شدن ماه رمضان مطلب بنویسیم. ولی وداع یه کم سخته نه؟ می خواستم در مورد وداع بنویسیم که دیگه ازش گذشته...اِن شاء الله برای سال دیگه...فعلاً اومدم برنامه های وب رو بگم:

1- ما دنبال اعضای نویسنده هستیم بین آشناها و دوستای خودمون که حدود 5نفر مونده از 16نفر که کم کم داره تکمیل می شه و هر کدوم رمز مخصوص داریم که آخر مطالبمون می نویسیم که اسم یکی از بزرگان دین است و ان شاء الله بعداً اسم و رمزهای نویسنده های وب رو بهتون می گیم.

2- دنبال حمایت کننده برای وب می گردیم که فعلاً کسی جواب نداده.

3- می خوایم از چند مکان دیدن کنیم که وقتی دیدیم عکساشون رو براتون می ذاریم : دیدار از جانبازان ، دیدار از بیماران بیمارستان محک ، دیدار از شیرخوارگاه آمنه ، دیدار از بهزیستی کهریزک ، دیدار از شهدای بهشت زهرا (س) و ....

4- ماهها رو تقسیم کردیم که بر اساس رمز نویسنده ، مطالب نوشته می شه :

1- شوال : پیامبر اسلام(ص)

2- ذی القعده : حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س)

3- ذی الحجه : امام حسن مجتبی(ع)

4- محرم : امام حسین(ع)

5- صفر : امام سجاد(ع)

6- ربیع الاول : امام باقر(ع)

7- ربیع الثانی : امام صادق(ع)

8- جمادی الاول : امام موسی کاظم(ع)

9- جمادی الثانی : امام رضا(ع)

10- رجب : امام جواد(ع)

11- شعبان : امام هادی(ع)

12- رمضان : "خدا" و قرآن و ...

13- شوال : امام حسن عسگری(ع)

14- ذی القعده : حضرت مهدی(عج)

15- ذی الحجه : حج و "خدا"

16- محرم : حضرت ابوالفضل(ع)

17- حضرت زینب(س)

5- جمع کردن اعضا از بین شما دوستای گل برای برنامه های دیگر : هر کس خواست عضو گروه بشه تا کارهایی که در اولین آپ نوشته شد انجام ندیم و کارهای خوبش رو انجام بدیم . یعنی "خدا" شناسی...

منتظر عضو شدن شما عزیزان هستیم...

التماس دعا...

یا حسین(ع)...



قدر را قدر بدانیم...     

به نام "خدا"یی که عاشقانه می پرستیمش

تمام سال رو منتظر ماه رمضان بودم.ماهی که می گن ماه "خدا"ست.ماهی که ماها مهمون عشقمونیم.ماهی که پیامبر اسلام(ص) به روایتی گفتن ماه حضرت علی(ع) است...حضرت علی(ع)...حتی اسمش گریه ی آدمو در میاره...3شب به روایتی شب قدره.شبهایی که بهونه می شه که تا سحر با "خدا"جون حرف بزنیم.وای...عجب شبهای قشنگی.شب نزول قرآن...راستی!تا حالا چقدر قرآن خوندیم؟تا حالا چقدر با عشق قرآن خوندیم؟اصلا تا حالا خوندیم یا فقط برای امتحانهای مدرسه ها و فاتحه ی رفته ها مجبور شدیم بریم سراغش؟اما توجه کردین؟شب 19ماه رمضان که به روایتی شب قدره شب ضربت خوردن معصوم دوممونه.شب 21ماه رمضان که به روایتی شب قدره شب شهادت امام اولمونه.شب 23ماه رمضان که به روایتی شب قدره شب سوم امام علی(ع) است...

چقدر این خانواده غریب بودن,چقدر زجر کشیدن...پیامبر(ص) که دندونش در جنگ شکست اما باز سرشو برد بالا و از "خدا" خواست که ببخشتتشون.حضرت فاطمه(س) که مسبب این دنیاست تو کوچه راه خانه رو گم کرد.امام حسن مجتبی(ع) که حتی در خانه هم غریب بود و حتی الآن.امام حسین(ع)...بگم؟مگه می تونم؟ولی...امامی که حتی خواهرش هم وقتی دیدش نشناختش .امام مصیبت,امام تشنگان.حضرت زهرا(س) که وقتی از کربلا برگشت فضه نشناختش,انقدر مصیبت از چهره اش پیدا بود.حضرت ام الکلثوم(س) که نوزاد بود که مادرش رو شبانه دفن کردن.حضرت محسن(ع) که نذاشتن حتی چشمای قشنگشو به دنیا باز کنه.حضرت ابوالفضل(ع) که حتی با نداشتن دست و 1چشم بازم جلوی دشمن ایستاد وحضرت علی(ع)...می خوام به زبون خود امام(ع) بگم,امام(ع) با اجازه...

در نوجوانی پیامبر اسلام (ص) رو همراهی کردم .روی جای پاش قدم گذاشتم.در غدیر خم شدم امام اول اما...بعضی ها چه زود یادشون رفت...چه زود به پیامبرشون پشت کردن در حالی فکر می کردن دارن همگام باهاش می رن.چقدر خانواده امو سنگ زدن,کتک زدن,اشک چشماشونو در آوردن...فاطمه(س)...فاطمه امو(س) تو کوچه کتک زدن,چادرشو با خاک کوچه آشنا کردن,جلوی حسنم (ع) زدنش و حتی به چشمای معصوم او کودک هم رحم نکردن,محسنمو(ع)حتی در شکم مادر هم اذیت کردن...اما هیچی نگفتم...فاطمه ام(س) رفت...اما باز این "خدا" بود که کمکم کرد.همه ی اینها فدای "خدا",من فدای "خدا"...ولی بازم کمه...بچه هام کوچیک بودن پس نمی تونستم از غمهام بهشون بگم یعنی دلم نمی اومد.فاطمه ام(س)نبود من باید تو خلوت خودم با "خدا"م درد دل می کردم.می رفتم پیش نخلهای خرما تا غمهامو اونجا ببرم ام بازم نذاشتن...یه چاهی بود که 40سال پای درددلام نشستو هیچی نگفت...چقدر سخته بیشتر مردم برات غریبه باشن...اما بازم فدای"خدا"...هنوزم کمه...شبا با روی بسته می رفتم و نان و خرما برای 360خانه ی مستمند می بردم,با یتیمها بازی می کردم تا غم بی پدری رو حس نکنن و روزها...بیشتر همون خانواده ها دهان به توهین من باز می کردن...اما "خدا" رو شکر اونا که نمی دونستن ...فقط یه لباس داشتم,افطارم نان خشک بود.یه شب افطار رفتم خانه ی دخترم کلثوم.همون شبی که به آرزوم رسیدم.دخترم ازم خیلی پذیرایی کرد.نان و نمک و شیر...شیررو گذاشت جلوم:بابا بفرمائید....دخترم من کی 2تا خورش خوردم؟...راهی مسجد شدم.مرغابی ها لباسمو می کشیدن.میومدن جلوی پام.دخترم یادت نره دان و آب اینارو بدی!...به در رسیدم...ولم کن می خوای همین یه لباسمم پاره کنی؟..لباسمو از میخ رها کردم و رفتم...نماز شروع شد:الله اکبر...راستی ابن ملجم کجا نشسته بود؟یکی از محبین من بود...در حال خوندن نماز بودم که...فزت ربی...راحت شدم,حالا خوب شد به دست غریبه فرقم شکافته نشد.همین ابن ملجم بود!...وقتی در خانه استراحت می کردم وصیتامم کردم.حسن(ع) برام شیر آورد.اول بده به ابن ملجم ,فقط یه ضربه بهش بزنید آخه اون فقط یه ضربه بهم زد...گفتم فقط بچه های فاطمه(س) بمونن.انقدر حالم بد بود که بعضی موقع ها از حال می رفتم.وقتی چشمامو باز کردم دیدم عباسم(ع) سرش پائینه و داره میره بیرون.عباسم(ع) کجا می ری؟تو هم بچه ی فاطمه(س)ای..بیا بابا!دستتو بده به من.حسینم(ع) تو هم دستتو بده به من...دست دو برادر رو گذاشتم تو دست هم و حسین(ع) رو به عباس(ع) سپردم.من که کربلا نیستم تو حسینم(ع)رو تنها نذار...یکی از محبینم التماس مس کرد که منو ببینه.حسنم(ع) گذاشت بیاد داخل...وقتی منو دید کنار پاهام نشست و گریه می کرد.آروم باش نذار صدای گریه اتو زینبم(س) بشنوه...و شب 21بود که از این دنیا راحت شدم...

چقدر بچه دوباره یتیم شدن,چقدر خانه بی پدر شدن.حالا او 360خانه فهمیدن علی(ع)کیست...به قول محمود کریمی:اونکه شب میومد تک و تنها,روی شونش نون و خرما,حالا فهمیدن که کی بوده,اونکه شبها با حال خسته,میومد با روی بسته,حالا فهمیدن علی(ع) بوده

علی(ع) یه عمره تنها آماده ی رفتنه,یه عمره بعد زهرا(س) اسیر این موندنه.دیگه می دونه زینب(س) شب شبه دل کندنه...

ما هنوز علی(ع) رو نشناختیم...زیاد وقتی نداریم...بیاید امشب به یاد قرآن و اون سر ضربت خورده شب زنده داری کنیم.یه شب از خوابمون بگذریم چی می شه؟

یا علی(ع) بودی اولین مظلوم                             از حقوق خود گشته ای محروم

یا علی(ع)بر تو ظلم بی حد شد                          در نماز حق عقده ات وا شد

فزت ربی را ناگهان گفتی                                    زین جهان راحت شدی و رفتی

مسجدت تاریک جای تو خالی                              کوفه امشب شد مملو از زاری

در خرابه ماند بی غذا سائل                                 چشم در راهت منتظر در دل

سیصدوشصت خانه ز خوان تو                              می شدند سیر از قوت و نان تو

گشت حسن(ع) نالان شد حسین(ع) گریان           زینبین(س) را شد صبرشان پایان

ای پدر بودی رازدار ما                                          گو چه سان سازیم بی تو ای بابا

ای پدر رفتی نزد پیغمبر(ص)                                 غربت خود را کن بیان یکسر

نزد مام ما حضرت زهرا(س)                                   کو کند هر دو آه و واویلا

یا علی(ع) حق دخت پیغمبر(ص)                            بر <توکل> ده جامی از کوثر

(کتاب نوای دل,مولود توکل)

شهادت تنهاترین مرد "خدا" کسی که حتی امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) فرمودند که ما نمی توانیم عین علی(ع) زندگی کنیم. را به همه ی دوستدارانش تسلیت می گوییم.

یا حسین(ع)...


نماز شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان

8رکعت در هر رکعتی بعد از حمد هر سوره که می خواهی بخوانی 1مرتبه.

ثواب:علی(ع) فرمود:گشوده شود از برای او درهای آسمان.

(کتاب نمازهای مستحبی,عباس عزیزی)

التماس دعا...

یا حسین(ع)...


نماز شب بیست و چهارم ماه مبارک رمضان

مثل شب بیست و سوم است.

ثواب:علی(ع) فرمود:هر کس بخواند مثل کسی است که حج و عمره نموده است.

نماز شب بیست و پنجم ماه مبارک رمضان

8رکعت در هر رکعت بعد از حمد 10مرتبه سوره ی توحید.

ثواب:علی(ع) فرمود:هر کس بخواند نوشته می شود از برای او ثواب عابدین.

نماز شب بیست و ششم ماه مبارک رمضان

8رکعت در هر رکعت بعد از حمد 1سوره.هر سوره ای که باشد.

ثواب:فرمود گشوده می شود از برای او درهای آسمان.

نماز شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان

4رکعت در هر رکعت بعد از حمد سوره ی تبارک و اگر حفظ ندارد 25مرتبه سوره ی توحید را بخواند.

ثواب:علی(ع) فرمود:هر کس بخواند "خدا" گناهان او و پدر و مادرش را می آمرزد.

نماز شب بیست و هشتم ماه مبارک رمضان

6رکعت در هر رکعت بعد از حمد 10مرتبه آیه الکرسی و 10مرتبه سوره ی کوثر و10مرتبه سوره ی توحید را بخواند و صلوات بفرستد و در قولی 100مرتبه صلوات بفرستد.

ثواب:علی(ع) فرمود:"خدا" گناه او را بیامرزد.

نماز شب بیست و نهم ماه مبارک رمضان

2رکعت در هر رکعت بعد از حمد 25مرتبه سوره ی توحید.

ثواب:علی(ع) فرمود:هر کس بخواند از مرحومین حساب شده و نامه ی عمل او را به اعلی علیین می برند.

نماز شب سی ام ماه مبارک رمضان

12رکعت در هر رکعت بعد از حمد 25مرتبه سوره ی توحید و بعد از سلام 100مرتبه صلوات.

ثواب:علی(ع) فرمود: ختم می کند "خدا"ی تعالی از برای او به رحمت.

نماز شب آخر ماه مبارک رمضان

10رکعت در هر رکعت حمد 1مرتبه و سوره ی توحید 10مرتبه و بگوید در رکوع و سجود 10مرتبه((سبحان الله والحمدالله ولا اله الا الله والله اکبر))

بعد از هر دو رکعت تشهد بخواند و سلام بدهد و چون از تمام در رکعت فارغ شد و سلام داد 1000مرتبه استغفار بگوید و بعد از استغفار سر به سجده گذارد و بگوید:

((یا حی و یا قیوم یا ذالجلال و الاکرام یا رحمن الدنیا و الآخره و رحیمهما یا ارحم الراحمین یا اله الاولین و الآخرین اغفرلنا ذنوبنا و تقبل منا صلواتنا و صیامنا و قیامنا))

(همه ی نماز ها از کتاب نمازهای مستحبی از عباس عزیزی)

التماس دعا...

یا حسین(ع)...